از این ورا اومدم من؟

این روزا 

این روزا 

این روزا؟ 

خب این روزا دیگه!!

یه روزای خاصیه! 

حالا اگر گفتم بماند برای بعد ناراحن!! نشید لطفا! 

تصمیم دارم وبلاگم و هم به یک فتو بلاگ تبدیل کنم...البته اگر خدا خواست... 

دیگه صحبت خاصی نیست جز آرزوی سلامتی شما... 

فقط یه چیز دیگه...من نمی دونم اکثر این دوستانی که لینکم هستن دیگه اصلا نه حالی می پرسن نه احوالی...چی شد اون شور شوق روزای اول وبلاگ نویسی پس؟

گذر عمر!

دلم واسه ثانیه هایی که می گذره و به تاریخ می پیونده تنگ می شه! 

شاید اینم یه جور ناراحتی برای از دست دادن لحظه های جوانیست! 

اولین پست سال ۸۸

چه قدر عمر ما زود می گذره...اوایل سال ۸۷ به خودم می گفتم امسال هم یک چشم رو هم بذاری گذشته! و همینطور هم شد...۸۷ با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت و دیروز اوایل سال جدید به خانواده گفتم پارسال همچین فکری با خودم کردم و حالا هم می گم ۸۸ هم اونقدر زود بگذره و به یک چشم به هم زدنی بشه سال ۱۳۸۹...به قولی این نیز بگذرد!!!  

... 

اگر دوست دارید به سایت اهدای اعضا برید و ثبت نام کنید...من همین کار و می کنم.

پنج شنبه عصر برنامه ای از تی وی نشون داد که واقعا ناراحت کننده بود برام...اواسط برنامه بود که رسیدم...داشت از رضوانه مصاحبه می کرد. رضوانه از نارسایی ریوی رنج می برد. به قدری این دختر به نظرم پاک اومد که احساس کردم خدا الان اون و شفا می ده. از صورتش مهربونی و پاکی می بارید. زیبا حرف می زد. می گفت از خدا می خوام همه مریضا رو شفا بده. نمی گم همه مسلمونا چون مریضی واقعا سخته و یهودی و مسیحی هم نداره واسه همین می گم که خدا یا همه مردم دنیا رو شفا بده(جملات و کلمات به کار برده شاید دقیق نباشه اما منظور این دختر نوجون همینی بود که گفتم). بعد از مصاحبه تصویر رضوانه همونجوری که با دست خداحافظی می کرد رفت گوشه تی وی که یه متن ظاهر شد و در جا خشکم زد. به خودم که اومدم دیدم چشمام پر از اشکه و رو گونه هام جاریه. رضوانه شب تاسوعای ۸۷ به دلیل نرسیدن یک ریه سالم به بدنش فوت شده بود. خدا به خانواده اش صبر بده.

آدرس سایت و در حین پخش این برنامه زیرنویس کردن. شما هم اگر خواستید می تونید عضو بشید. مرگ حقه و من از اینکه یه روزی مرگ به سراغم اومد دلم می خواد اعضای بدنم و اهدا کنم تا یه عده آدمی که اعضای بدنشون احتیاج داره استفاده کنن و زندگی دوباره ای رو شروع کنن. 

امید به روزی که همه مریضای دنیا شفا پیدا کنن!

خداحافظ سال ۱۳۸۷!

خاطرات خوب و بد در هر سالی وجود داره. برای منم مرگ مادربزرگم بدترین خاطره سال ۸۷ بود. به غیر از این اتفاق تلخ، در کل سال ۸۷ سال بدی برام نبود.

...

 تقریبا کار خونه تکونی رو به اتمامه...فقط یه خورده اتاق من به هم ریخته است که اونم امروز تمومش می کنم. با اومدن سال جدید باید همه چیز جدید و نو بشه و البته به بهترین شکل تغییر پیدا کنه...ما آدما هم باید درونمون و خونه تکونی کنیم! و کاش در حد حرف باقی نمونه! 

... 

سال خوبی رو براتون آرزو دارم...پر از اتفاقات خوب و شیرین...لحظه سال تحویل همه اونایی که به دعا محتاجن رو فراموش نکنید و برای پایان یافتن یافتن ظلم و جور و بی عدالتی که در همه جای جهان به چشم می خوره دعا برای ظهور آقا امام زمان رو فراموش نکنید که با آمدن آن منجی همه بدی ها و ناپاکی ها خاتمه پیدا می کنه و همه در کمال خوشبختی و یاد خدا زندگی می کنن. امام عصر ما آمدنت را در سال ۸۸ به انتظار می نشینیم ما را چشم انتظار مگذار و با آمدنت دل های همه را با رنگ خدا آشنا کن. 

آمین!

لحظه های بهاری من

این هوا فوق العاده است! 

بوی بهار نارنج و یک لحظه های کاملا بهاری پر از نشاط! 

دوست داشتینیه نه؟

مادربزرگ مهربونی که دیگه نیست...

دی ماه امسال برام بدترین ماه زندگیم بود... مادربزرگم فوت کرد...هیچ کسی باورش نمی شد...مادربزرگی که همیشه سر حال و خندون بود...مادربزرگی که هنوز می تونست کارای خودش و با توانایی انجام بده تازه اگر می شد باری هم از رو دوش بقیه بر می داشت...یه روز مریض شد و نصفه شبش فوت کرد...یه شوک بزرگ برای خانواده...هنوز تو ناباوری غرقم...دیروز بعد از مدت ها رفتیم خونه مادربزرگ...خونه دیگه حال و هوای همیشگی رو نداشت...همه این و می گفتن...عکساش و نگاه می کنم...برام غیر قابل باوره که مرده...یه مادربزرگ به تمام معنا خوب و از دست دادم...روزای اول خصوصا موقعی که خبر فوتش و شنیدم واقعا احساس می کردم دنیا پوچ و بی مفهومه...روزای بعدش هم بیشتر به مرگ فکر می کردم...وقتی غسلش داده بودن رفتم دیدمش برای یک لحظه صورتش و که بوسیدم سرد سرد بود...زود هم اومدم کنار...چون واقعا تحملش برام سخت بود و صدای هق هق گریه های من که بعد از دیدنش به آسمون بلند شد...مادربزرگ مهربونم یه روزی یه پستی نوشتم که تو من و از تو حوض آب نجات داده بودی و باعث شدی دوباره نفس بکشم همین چند ماه پیش نوشتمش...اون پست فکر کنم اشتباهی پاک شده...اونموقع اصلا فکرش و نمی کردم که تو چند ماه بعدش تو این دنیا نیستی...خیلی دلم برات تنگه...کاش بودی...خدا رحمتت کنه...

سلام بعد از اینهمه مدت!

سلام به دوستای گلم که تو این مدتی که نبودم فراموشم نکردن. 

من به دلیل اتفاقات جور و واجوری که تو این مدت برام افتاد اصلا وقت نکردم بیام نت...از طرفی کامپیوترم هم مشکل داره اصلا وقت اینکه ببرم درستش کنم ندارم. ولی تا اونجایی که بشه حالا یا از کامپیوتر دوست جون استفاده می کنم می آم نت یا از کامپیوتر بقیه اقوام استفاده می کنم. خلاصه که منم مثل شما فراموشتون نمی کنم. همین الان تا وقت هست می آم پیشتون تا اینهمه گلایه نکنید.  

اینم چند تا جک و چند جمله کوتاه که این پست همچین بی خاصیت نباشه!

 ...

یه روز بچه یه کانگورو رو می دزدن بعد زنگ می زنه ۱۱۰ می گه آقا پلیس جیبم و زدن! 

... 

همیشه آنچه دوست داریم نداریم، راز خوشبختی در آن است که آنچه داریم دوست بداریم. 

... 

در پی اسلامی شدن نام شهرها نام سوسنگرد به فاطمه تپل تغییر نام یافت! 

...

یارو می ره جبهه رو پیشونی بندش نوشته یا زهرا، دختر داییم یا هیچ کس!!

سلام  

دو روز دیگه از شر امتحانات رها می شم!!! 

می آم و اتفاقات تلخ این مدت و براتون می نویسم...منتظر باشید.

یه خداحافظی موقت!

با سلام خدمت همه دوستان مهربانم. 

راستش و بخوایید الان تو فصل امتخانات هستم. درسام حسابی فشرده است. ولی اگر خدا خواست بعد از دهه اول بهمن ماه که امتخاناتم تموم شد بر می گردم. اونموقع پیش همه اتون می آم و جواب نظرات و می دم. پیشاپیش ایام تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه شما تسلیت می گم. عذاداری هاتون هم قبول باشه. 

زود بر می گردم. منتظر باشید.

روز دانشجو مبارک

*۱۶ آذر روز دانشجو مبارک*  

به احتمال زیاد آخرین سالیه که دانشجو هستم. این پست و بیشتر هم واسه همین نوشتم و گرنه قصد نداشتم وبلاگ بهارین و فعلا به روز کنم!...عمه جانم واسه روز دانشجو برام کادو گرفته بود...دیشب دستم رسید. شش تا سالاد خوری ناز. هم من خوشم اومد هم مامانم...دستش درد نکنه...دختر عمو جونم هم دو سال پیش واسه روز دانشجو یه عروسک جوجه اردک واسم ام هدیه آورد...به هر حال من که از هدیه گرفتن خیلی خیلی ذوق زده می شم...شما هم حتما همینجوری هستید...!